ب: در کتاب التاج جا حظ بصري

در خصوص انتقال فرهنگ و علوم ايراني به دنياي عرب و اسلام کتب و رسالات بسيار اندک است و البته مقالاتي نگاشته شده به طور پراکنده و بخشي از اين " انتقال " را در آثار و متون عربي نشان داده اند. از سوي ديگر تاثير فرهنگ اسلامي و مسلمانان و عرب بر ايرانيان نيز چشمگير بوده و تا کنون در اين حوزه کتب و رسالاتي نگاشته شده و به چاپ رسيده است. آنچه در اين مقاله در پي نگارش آن هستيم نشان دادن گوشه اي از " انتقال " فرهنگ و علوم ايراني در دوره نهضت است که در کتاب التاج جاحظ بصري متجلي و متبلور شده است.

جاحظ ابو عثمان عمر و بن بحرين محبوب کناني در فاصله سال هاي بين 150 تا 160 ق در بصره متولد شد و مرگش را در 255 ق نوشته اند. تولد وي مصادف با اوايل جلوس مهدي عباسي بوده و دوران کودکي و نوجواني و بلوغ عقلي و فکري و پرورش علمي و ادبيش را همزمان با خلافت مهدي ( 158 - 169 ) هادي ( 169 - 170 ) هارون الرشيد ( 17093) امين ( 193-298 ) گذرانده است. در اين دوران، خلافت عباسيان تحکيم مي يابد و عناصر نژادي مختلف از مسلمانان اين امکان را به دست مي آورند که شخصيت خود بنمايانند و نقش هاي برجسته در سياست، جنگ ، دانش و مديريت ايفا نمايند. در اين دوران شاهد رشد و توسعه شهر نشيني، فرهنگي ، سياسي هستيم . عوامل گوناگوني در اين تحول بخشيدن فرهنگ جديد موثر افتاد که از جمله يکي اختلاط فرهنگ هاي گوناگون وتعاطي و تقابل افکار و ايجاد وسعت انديشگي و تموج فکري در انديشمندان، دو ديگر پيدايش و مطرح شدن مضامين و موضوعات نوين زندگي شهري در شعر ونثر، سه ديگر ارتقاي شيوه تاليف و تصنيف بر اثر آشنايي مسلمانان با آثار ترجمه شده از پهلوي و سرياني و هندي و به ويژه يوناني که روش منطقي و نظم و ترتيب و نحوه ورود و خروج در مطلب ، و اساسا" مقولات تفکر و تحقيق را در اختيار خوانندگان قرار مي داد.قرن دوم و سوم هجري يعني دوره حيات و زندگي جاحظ عصر نضج فرهنگ اسلامي و يکي از مقاطع عالي تاريخ فرهنگ انساني است و آن محصول همياري و همکاري بي نظير همه اقوام و ملل قلمر و خلافت اعم از مسلمان و ذمي بود و يکي از پرورش يافتگان عصر تجدد فرهنگي و فعالان دوره تضج فرهنگي اسلام " جاحظ " است.

جاحظ در حدود 360 تاليف از خود باقي گذاشته که سبط ابن جوزي تقريبا" تمام آنها را در بغداد در آرامگاه امام ابوحنيفه نعمان ديده است. از آثاري که جاحظ در آن به انژاس فرهنگ و آداب ايرانيان پرداخته " کتاب التاج " يا " کتاب التاج في اخلاق الملوک " است. اين کتاب به " اخلاق الملوک " نيز شهرت دارد. جاحظ کتاب را در دوران و روزگاري که بغداد مرکز خلافت و دارالسلام و قبه الاسلام بود تاليف نمود. برخي در انتساب اين کتاب به جاحظ ترديد کرده اند همچنان که رشر(Rescher) و ريختر ( Richter) و سندوبي نظر داده اند: ( آن کتاب به غلط به جاحظ بسته شد، و در واقع اثر يکي از معاصران جاحظ است که به فتح بن خاقان ولي نعمت جاحظ تقديم کرده و از نظر سبک نوشتار و انديشگي باکار جاحظ سازگاري ندارد"

اينک ما در صدد اثبات اين کتاب به جاحظ و رد اين نظريات نيستيم زيرا در خود کتاب با کمال و وضوح ثابت مي کند که تاليف جاحظ است و دهها دليل بر اين امر گواهي مي دهند.

جاحظ بصري قسمت مهمي از قوانين و نظامات و روسم خلافت عباسي را که با آن معاصر بود و خود در آنها تحقيق و رسيدگي کرده و يا در آن دوره که مي زيسته متعارف و معمول بوده است، در اين کتاب ذکر کرده است. اين کتاب را جاحظ آيينه اي قرار داده که مجالس و منظره ها و جشن هاي رسمي و باورهاي عمومي خلفا وشاهان و بزرگان در آن با کمال و وضوح نمايان است. علاوه بر اين ، در اين کتاب بسياري از روش ها و عادات شاهانه و تزيينات و اوضاع سياسي گنجانيده شده که پس از شروع دوران حکمفرمايي اسلام و مسلم شدن و قدرت سياسي و ديني براي مسلمين، اعراب قسمتي از آنها را از ايرانيان اقتباس کرده اند. ما به وسيله اين کتاب مي توانيم به اندازه تاثير مهمي که تمدن ايراني در دوره عباسيان در تمدن دوره اسلامي داشته است پي ببريم. اين تاثير به حدي بوده که خود جاحظ در اين کتاب بيشتر اوقات مقصود و روش خود را فراموش کرده و به شرح بعضي از عادات ايرانيان و رسوم و آيين هاي پيشين آنها پرداخته و به طوري از آنها ياد کرده که گويي در آن دوران معمول و متداول بوده در صورتي که برخي از آنها رسوم و عاداتي بودند که ممکن نبوده تحت حکم اسلام در آيند و يا با آن موافقت داشته باشند. عبارات ومطالب اين کتاب به ما مي فهماند بر اينکه جاحظ از بعضي کتابهاي فارسي که در اين موضوع تدوين شده بود استفاده کرده، علاوه بر اين مشاهده مي شود غالبا" بنابر اقتضاء مطلب و استمرار آن در هنگام نقل و استفاده از آن کتب به ذکر بعضي از رسوم و عادات و آيينها از ايرانيان پرداخته است، به همين جهت ظن قوي مي رود که مولف از کتابهاي پهلوي و فارسي ( ايراني ) که در ايام ابوجعفر منصور و خلفاي بني مروان که پيش از او بوده اند و خلفاي هاشمي که پس از او به نام انوشيروان تاليف شده و به وسيله اين مقفع ترجمه شده مرجعه کرده و در تاليف خود، از آن کتاب بهره کافي برده است.

اما نوروز در کتاب التاج که موضوع مقاله است، جاحظ در دنباله بحث " روش پادشاهان ساساني در دادن جايزه و مقرري بابي را تحت عنوان " هداياي نوروز و مهرگان باز کرده و به تفصيل از آن سخن رانده است. جاحظ در شرح و معرفي دو جشن مهرگان و نوروز و آداب و رسوم مربوط بدان از جمله هديه دادن شاهان و هديه گرفتن شاهان اينگونه مي نگارد : " يکي از حقوق پادشاه اين است که نوروز و مهرگان هدايايي تقديمش شود، و علت اين است که دو فصل سال هستند.

مهرگان عبارت از فراز رسيدن فصل زمستان و سرما است، و نوروز نشانه فرارسيدن فصل گرما است، اما در نوروز مزايايي است که در مهرگان نيست. از جمله فرا رسيدن سال نو و آغاز موسم باج و خراج و کاشتن و عوض کردن عاملان و متصديان و سکه زدن درم و دينار و پاک کردن آتشکده ها و آبريزان و قرباني نمودن و آبادي و عمارت و غيره است. پس برتري نوروز و بر مهرگان همين مزايا مي باشد. و در چنين مواقعي از حقوق پادشاه اين است که خاصان و افراد خاندان شاه هدايايي تقديم کنند.

جاحظ پس از اين مقدمه به نحوه هديه دادن طبقات گوناگون جامعه به شاه مي پردازد و مي نويسد: " رسم و آيين ايرانيان اين بود که هر کس آنچه را دوست دارد به شاه هديه کند. مثلا" اگر از طبقه عالي کشور و دربار باشد و مشک را دوست بدارد بايد هديه او به شاه جز مشک چيز ديگري نباشد، و اگر عنبر را دوست داشته باشد بايد همان را هديه کند، و اگر به جامه و لباس توجه داشته باشد هديه اش بايد جامه و پارچه باشد. و اگر از دليران و جنگجويان و سوارکاران باشد، عادت و رسم اين است که اسبي يا نيزه اي يا شمشيري هديه کند، و اگر ازتيراندازان باشد رسم آن بود که تيره هديه بفرستد و اگر توانگر و مالدار باشد رسم چنانست که زر و سيم پيشکش نمايد، و اگر از عاملان و متصديان باشد و ماليات يا خراج مانده اي از سال پيش بر او باشد بايد ماليات گرد آورد و در کيسه هاي ابريشم بافته چين گذارد و با نوارهاي سيمين و نخ هاي ابريشمين ببندد و با عنبر آنها را مهر کنند و سپس به درگاه شاه فرستد.

و هر کس از عاملان و متصديان که مايل بودند از پس انداز خود و يا باقيمانده از حق العمل خود پيشکشي دهد و امانت و درستکاري خود را نمايان سازد چنين مي کردند.

اما شاعران شعر، خطيبان خطبه هديه مي کردند، و نديمان تحفه يا چيز طرفه زيبا و کميابي و يا نوبري هديه مي نمودند اما بر زنان و بردگيان و کنيزکان خاص شاه لازم است هر چه را عزيز و گرامي مي دارند و به چيزهاي ديگر ترجيح مي دهند يعني همان طور که دوباره مردان گفته شد، به شاه هديه کنند، و بر هر يک از زنان و همسران شاه لازم است که اگر کنيزکي داشته باشد بداند که شاه او را دوست دارد و از ديدارش خرسند مي شود بايد او را با بهترين وضع و آرايش هديه کند، پس اگر يکي از همسران شاه چنين کند، بر شاه حق دارد که بر سايز زنان او را برتر دارد وبر قرب و منزلتش بيفزايد و بداند که آن زن شاه را بر خود ترجيح داده و مقدم داشته و به او هديه اي نموده که دادنش براي او فداکاري بوده و چيزي را مخصوص او گردانيده که کمتر زني مي تواند اقدام به آن کند و چنين هديه اي تقديم نمايد.

و از حقوق خواص و ملازمان اين است که هداياي آنها بر شاه عرضه شود و به طور عادلانه ارزيابي شود. هرگاه هديه ده هزار ( ارزش داشته باشد در ديوان خواص ثبت مي شود، و هرگاه صاحب آن هديه از کساني باشد که طالب فزوني و سود باشد، و بر اثر پيش آمدي گرفتار مصيبتي شود، و يا بخواهد عمارتي بسازد و يا براي مهمانان خواني بگسترده و يا سور عروسي داشته باشد که پسر خود را داماد کند و يا به دختر خود جهيزي دهد و روانه خانه شوي کند،و به هر حال نيازي به مساعدت داشته باشد، در اين صورت به آنچه در ديوان دارد مي نگريستند ، و شخصي را برگماشته بودند که متصدي اينگونه کارها بود و به آنهارسيدگي مي نمود. پس به هديه آن شخص رسيدگي مي کرد و هرگاه ارزش آن به ده هزار مي رسيد دو برابر بهاي آن را به او مي دادند تا در نيازي که دارد به کار برد.

و اگر آن شخص از کساني باشد که تير يا درم يا سيب يا ترنجي هديه کرده اند، به هر حال براي آن هديه شده است که در ديوان ثبت شود و اگر گزندي يا پيش آمدي برايش بشود بايد به شاه اطلاع دهند، و بر شاه است که به او کمک نمايد، خصوصا" اگر از سوارکاران و ملازمان و هم صحبتان شاه باشد، پس چون به شاه اطلاع داده مي شد که آن مرد در ديوان تيري يا درمي يا ترنجي يا سيبي دارد، شاه دستور مي داد سيبي يا ترنجي برگيرند و آن را با نظم و ترتيب از دينار زر آکنده نمايند و براي آن شخص بفرستند، اما رفتار آنها نسبت به کسي که تيري هديه کرده بود اين بود که تير را از خزانه بيرون مي آوردند و در حالي که نام آن شخص بر آن نوشته شده بود در جايي نصب مي نمودند و در برابر آن از جامه هاي خاص شاهي و ساير جامه ها به قدري مي نهادند که با ارتفاع تير برابر شود، و چون برابر مي شد صاحب تير را مي خواستند و آن جامه ها را به او مي دادند ( تا هر طور که خواهد در حوايج خود به کار برد ) .

و هر گاه کسي در نوروز و مهرگان هديه اي حقير يا گرانبها کم يا زيادتقديم کرده باشد و آنگاه در هنگام گرفتاري و پيش آمدي به او صله يا انعامي از طرف شاه داده نشده باشد بر او لازم است که به ديوان شاهي برود و خود را يادآوري کند، و بر او است که احياء سنن و عادات و پيروي از قوانين غفلت نور زد، مگر اينکه غفلت او بر اثر پيش آمد يا مانعي باشد اما اگر از روي عمد يعني دانسته غفلت کند و از يادآوري خودداري نمايد، پس آيين کشور داري به شاه حق مي دهد که او را شش ماه از مواجب و مقرري محروم سازد، و اگر آن شخص دشمني داشته باشد مقرري او را به دشمنش بدهد، زيرا رفتاري کرده است که براي مقام شاهي ناپسند و موجب خفت و خواري کشور بوده است. جاحظ سپس از تقسيم " جامه و پيراهن " در ايام نوروز سخن مي گويد و مي نويسد : " اردشير پسر بابک بهرام گور و انوشيروان فرمان مي دادند که در نوروز و مهرگان آنچه در خزانه جامه و پيراهن بود در آورند و بر ملازمان و خواص شاه و بعد از آنها بر ملازمان و نزديکان آن گروه، سپس بر ساير طبقات مردم بر حسب مرتبه و مقام و درجه و اهميت قسمت کنند، اين پادشاهان مي گفتند، شاه در زمستان از جامه هاي تابستاني و همچنين در تابستان از جامه هاي زمستاني بي نياز است، و از خوي و عادت پادشاهان نيست و به آنها نمي سزد که جامه هاي خود را در خزانه پنهان دارند، و در اين روش و کردار خود را با افراد ملت مساوي کنند. پس عادتشان بر اين بود که در مهرگان جامه هاي نو از خز و جامههاي با نگار و ملحم مي پوشيدند و مي فرمودند تا جامه هاي تابستاني آن طور که گفته شد به مردم داده شود. و چون عيد نوروز فرامي رسيد جامه هاي سبک و نازک بر تن مي کردند و دستور مي دادند تا جامه هاي زمستاني قسمت شود.

جاحظ در پايان اين مبحث مي افزايد: " پس از آنها اردشير و بهرام و انوشيروان کسي را نمي شناسيم که از آنها پيروي کرده باشد، جز عبدالله بن طاهر که من از محمد بن حسن بن مصعب شنيدم که گفت : عبدالله در نوروز و مهرگان چنان مي کرد و هر چه جامه در خزانه داشت مي بخشيد ويک جامه به جاي نمي گذاشت، و اين صفت از مهمترين صفات فضايلي است که از او براي ما حکايت شده است.

جاحظ پس از آن گاه از بار عام شاهان ايراني در عيد نوروز سخن گفته و مي گويد : " ازعادات و اخلاق پادشاه يکي اين است که يک روز در مهرگان و يک روز در نوروز بار عام دهد، و در اين دو روز هيچکش را از خرد و بزرگ و دانا و نادان و پست و شريف از بار يافتن باز ندارد. و عادت هر يک از پادشاهان بر اين بود که چند روز پيش از بار عام فرمان مي داد تا مناديان و جارچيان مردم را آگاه سازند و براي آن روز آماده شوند، پس هر کس عرضي داشت آماده مي شد، يکي نامه خود را آماده مي نمود و يکي دليل و برهان بر مظلوميت خود را تهيه مي کرد و آن ديگري چون آگاه مي شد که طرف دعوي به شاه شکايت خواهد برد با او به کنار مي آمد و آشتي مي کرد . پس در آن روز شاه موبد را فرمان مي داد که مردان مورد اعتمادي از همراهان خود را مامور کند که بر در سراي شاهي که براي ورود افراد ملت باز است بايستند، تا هيچکس از بار يافتن به حضور شاه باز داشته نشود، و منادي از طرف شاه بانگ مي زند : " هر کس شخصي را از تظلم به شاه باز دارد نسبت به خدا و آيين کشور و رسم پادشاهي نافرماني کرده و هر کس نسبت به خدا نافرماني کند، خدا و شاه دشمن اويند و با او در جنگ مي باشند.

جاحظ پس از آن در خصوص " دادخواهي از شاه به داوران " در روز نوروز را اين گونه تشريح مي کند: " پس به مردم اجازه بار يافتن داده مي شود و نامه ها و داد خواست هاي آنها گرفته مي شود و به آنها رسيدگي مي شود و اگر در ميان آنها تظلمي از خود شاه شد باشد نخست از او شروع مي کنند و آن قضيه را بر هر مظلمه اي مقدم مي دارند، و در آن وقت شاه موبدان موبد و دبيربد و هيربد را حاضر مي ساخت آن گاه منادي بانگ مي داد: هر کس از شاه دادخواست داده و بر او ادعاءي دارد به يک سو شود و چون آنها يک سو شدند شاه با مدعيان خود بر مي خاست و در برابر موبد به زانو مي نشست و به او مي گفت : " اي موبد هيچ گناهي به درگاه خداوند بزرگتر از گناه پادشاهان نيست، زيرا خداوند آن را بر رعيت چيره کرده تا ستم را از آنها دور کنند و مرزهاي کشور و خاک آن را از تعدي نگاهدارند و دست اندازي به اموال و ناموس را براندازند. پس اگر پادشاهان، ستمگري و دست درازي کنند، ديگران که پي آنها هستند حق دارند آتشکده ها را ويران کنند و کفن مردگان را از گورها بربايند و اين وضع که اکنون من در برابر تو دارم و مانند برده وبنده خواري هستم مانند همان مجلسي است که تو هرگاه شاه را برتر و مقدم داري خداوند ترا شکنجه و عقوبت فرمايد.

آن گاه موبد به او مي گفت: هر گاه خداوند خوشبختي بندگان خود را طالب باشد بهترين مخلوق روي زمين را بر آنها مي گمارد، و چون بخواهد که مردم بدانند آن پادشاه چه قدرو منزلتي نزد ذات پروردگاري دارد همين سخنان را که بر زبان شاه جاري شد بر زبان او جاري فرمايد.

سپس از روي حق و داد به دعوي او و خصم رسيدگي مي کرد و اگر بر شاه حقي ثابت مي شد او را به دادن آن ملزم مي ساخت و اگر ثابت نمي شد مدعي را که دروغ گفته بود به زندان مي انداخت و او را به سختي مجازات مي نمود و منادي مي کرد که ادعاي باطل کرده و اين سزاي کسي است که بدان شاه سر شکستگي کشور را بخواهد .

بعد از اين دادرسي و دادخواهي به گفته جاحظ : " و چون شاه از دادرسي نسبت به خود فارغ مي شد بر مي خاست و سپاس و ستايش خداوند را به جاي مي آورد و سپس تاج را بر سر مي نهاد و بر تخت مي نشست، و روي به خويشان و فرزندان و افراد خاندان خود و خواص و مقربان مي کرد و مي گفت: من براي اين از خود شروع کردم وحق ديگران را دادم تا هيچ کس طمع در حق کسي نکند، پس هر کس از شما را حقي بر گردن باشد بايد خصم خود را با سازش يا هر راهي که بداند و نيرومندترين آنها ضعيف تر و ناتوانتر بود. مردم از دوران اردشير پسر بابک تا هنگام پادشاهي يزدگرد بزهکار بر همين روش بودند، پس چون او بر اورنگ شاهي نشست آيين خاندان ساساني را تغيير داد و در کشور تباهکاري نمود و به رعايا ستم کرد و فساد و زورگويي را رواج داد گفت: رعايا حق ندارند کهاز شاه تاوان بخواهند، و بازاري ها را آن حق نيست که از پادشاهان تظلم کنند، و هيچ پستي را حق نيست که با مردم پايه و عظيم در حق يا باطل برابري کند.

اين گزارشي بود که جاحظ در خصوص نوروز و اتفاقاتي که در اين روز رخ مي دهد صادقانه در کتابش ثبت و ضبط کرده که بسيار با ارزش و با اهميت مي باشد و ما اصل آن را نقل و به خوانندگان اراءه نموديم. درباره گزارش اخير جاحظ راجع به نحوه " دادخواهي از شاه" در سياست نامه خواجه نظام الملک هم مطلبي به همين مضمون آمده است و بسيار شبيه نوشته جاحظ مي باشد و چون تاريخ تدوين سياست نامه موخر از زمان جاحظ و کتاب التاج وي است احتمال دارد خواجه نظري به " التاج " داشته يا منبع هر دو کتاب يکي بوده و براي مزيد اطلاع گزارش سياست نامه را نيز نقل مي کنيم :

دادرسي پادشاهان عجم: چنين گويند که رسم ملکان عالم عجم چنان بوده است که روز مهرگان و روز نوروز پادشاه مر عامه را بار دادي، و هيچ کس را باز داشت نبودي: و پيش به چند روز، منادي فرمودي که بسازيد فلان روز را ، تا هر کسي شغل خويش بساختي و قصه خويش بنوشي و حجت به دست آوردي، و خصمان کار خويش را بساختند و چون آن روز بودي، منادي ملک از بيرون در بايستادي و بانگ کردي اگر کسي مر کسي را باز دارد از حاجت بر داشتن دادخواهي در اين روز، ملک از خون او بيزار است. پس ملک قصه هاي مردمان بستدي و همه پيش بنهادي و يک يک مي نگريدي. اگر انجا قصه اي بودي که از ملک بناليده بودي، موبد را بر دست راست نشانده بودي و موبد موبدان قاضي القضاه باشد به زبان ايشان پس ملک برخاستي و از تخت به زير آمدي و پيش موبد به دو زانو بنشستي گفتي : نخست از همه داوري ها، داد اين مرد از من بده و هيچ ميل و محابا مکن" . آن گاه، منادي فرمودي کردن که " هر که را با ملک خصومتي هست، همه به يک سو بايستند تا نخست کار شما بگزارد. پس ملک موبد را گفتي" هيچ گناهي نيست نزديک ايزد، تعالي، بزرگتر از گناه پادشاهان،و حق گزاردن پادشاهان نعمت ايزد، تعالي ، را نگاهداشتن رعيت است داد و ايشان دادن ودست ستمکاران از ايشان کوتاه کردن، پس چون ملک بيدادگر باشد، لشکر همه بيدادگر شوند و خداي را و بس روزگار بر نيايد که جهان ويران شود و ايشان به سبب شومي گناهان همه کشته شوندو ملک از خاندان تحويل کند . اکنون اي موبد، خداي را بين، و نگر تا مرا بر خويشتن نگزيني، زيرا هر چه ايزد تعالي فردا از من پرسد، از تو پرسم و اندر گردن تو کنم پس موبد بنگريستي: اگر ميان وي و ميان خصم وي حقي درست شدي، داد آن کس به تمامي بدادي و اگر کسي بر ملک باطل دعوي کردي و حجتي نداشتي، عقوبتي بزرگ فرمودي و منادي فرمودي کردن که " اين سزاي آن کس است که بر ملک و مملکت وي عيب جويد و اين دليري کند . چون ملک از داوري بپرداختي باز بر تخت آمدي و تاج بر سر نهادي، و روي سوي بزرگان و کسان خود کردي و گفتي من آغاز از خويشتن بدان کردم، تا شما را طمع بريده شود از ستم کردن بر کسي، اکنون هر که از شما خصمي دارد خشنود کنيد و هر که به وي نزديکتر بودي، آن روز روز نوروز دورتر بودي و هر که قويتر، ضعيفتر بودي، از وقت اردشير تا به روزگار يزدگرد بزه گر، هم بر اين جمله بودند. يزدگرد روش هاي پدران را بگردانيد، و اندر جهان بيداد کردن آيين آورد: و سنت هاي بد نهاد، و مردمان در رنج افتادند به او نفرين و دعاي بد متواتر شد .

به هر روي گزارش خواجه طوسي با جاحظ بصري بسيار شبيه و همانند بود. از اينها که بگذريم. هنر تصوير گري جاحظ در انتقال فرهنگ و ادب و تمدن پيش از اسلام ايران بسيار جالب و حانز اهميت است به ويژه که در آداب حکومت و مملکت و کشور داري مايه تاسي برخي از خلفاي دوره اسلامي نيز بوده است. پيداست که براي بازنگري و باز خواني تمدن ديرينه ايران زمين راهي جز شناسايي و رگه هاي اين فرهنگ ( در گذشته تاريخي ) در فرهنگ هاي همجوار به خصوص فرهنگ و تمدن عرب پس از اسلام نخواهد بود. اميد است اين مقاله توانسته باشد گوشه اي از اداب وارزش نوروز را در يکي از کهن ترين متون دوره اسلامي نمايانده باشد.

 

پانوشت ها :

 

1- الملاحم و الفتن، سيد طاووس،

ترجمه

محمد جواد نجفي، ص 197

2- جهت تفصيل اسناد اين روايات به کتاب و ثايق تاليف پروفسور دکتر محمد حميد الله، مهدوي دامغاني، ص 376-374 مراجعه شود.

3- کليات مفاتيح الجنان، حاج شيخ عباس قمي، ص 605-604، چاپ محمد حسن علمي ، 1345 ش

4- همان، ص 605

5- زندگي و آثار جاح1 عليرضا ذکاوتي قراگوزلو، ( تهران ، انتشارات علمي و فرهنگي 1367)، ص11

6- همان ص15

7- الجاح1 حياته و آثار طه الحاجري ( چاپ دوم ، دارالمعارف مصر) ص 100

8- تاج ابوعثمان جاح 1 ترجمه محمد علي خليلي، ص 11 ( چاپ کتابخانه ابن سينا، تهران 1343 ش)

9- همان ص 200-206

10- همان ص201

11- همان ص 202

12- همان ص 202-204

13- جامه هايي را ملحم مي گفتند که تارشان از نخ و پودشان از ابريشم بافته شده بود.

14- تاج ابوعثمان جاح1 ترجمه ص 204

15- محمد بن حسن بن مصعب از خاندان طاهري است و او همان کسي است که از طرف طاهر ذواليمينين سرامين خليفه عباسي را براي مامون به خراسان برد، پس نبايد جد او مصعب را با مصعب زبيري اشتباه کرد

16- تاج ابوعثمان جاحظ ترجمه ص 204

17- همان ص 216

18- همان ص216-219

19- همان ص 220-222

20- سياستنامه ( سيرالملوک) تصحيح دکتر جعفر شعار ، ص 60-62 تصحيح عباس اقبال، ص 49-50

منبع: راسخون

 

اللهم عجل لولیک الفرج