تبليغاتX
قران و عترت

قران و عترت

اهل بیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم بالاخص امام زمان عجل الله فرجه

بخاری در ترازوی نقد

از سایت خبری تحلیلی شیعه نیوز
 
بخاری در ترازوی نقد
مقداد علوی
بخاری در ترازوی نقد «بخش اول»


بسم الله الرحمن الرحیم
ادیان و مذاهب همواره در راه حفظ منابع اعتقادی خود کوشیده اند . اهمیت این عمل نیز بسیار بر کسی پوشیده نیست . در این میان علمای هر قوم به اندازه میزان علم و دانایی نسبت به دین و آیین شان ، دست به جمع آوری و حفظ منابع اعتقادی خود زده اند . اصلی ترین شاخصه ای که این علما باید داشته باشند این است که در خصوص موضوعی که در آن فعالیت می کنند ( اعم از تاریخ و حدیث و تفسیر و غیره ) دارای علم کافی و واسع باشند .
در میان اهل تسنن و وهابیت نیز علمایی (!) وجود دارند که به زعم خود از اعتقادات این قوم محافظت کرده اند تا این میراث را به آیندگانشان برسانند . یکی از معروف ترین و مقبول ترین علمای این قوم همانا " محمد بن اسماعیل بخاری " می باشد .
بخاری دارای کتابی است به نام " الجامع الصحیح المختصر " که در نزد اهل تسنن و وهابیان به " صحیح بخاری " معروف می باشد . قدر و ارزش این کتاب در نزد اهل تسنن بحدی است که بعد از قرآن مجید ، این کتاب بعنوان صحیح ترین کتاب روایی ایشان است تا جایی که معتقدند مطالب این کتاب 100 % صحیح می باشد . بعلاوه هر راوی ای که بخاری در کتابش از او روایت کرده ، از پل گذشته است و به تعبیر ابوالحسن مقدسی : جاز القنطره !! ( مقدمه فتح الباری ص 381 ) .
اهمیت دادن این قوم به صاحب کتاب صحیح یعنی بخاری نیز کمتر از کتابش نیست تا جائی که گفته اند بخاری آیه ای از آیات الهی بوده که بر زمین راه می رفته است !!! یا در مورد اخلاص بخاری در تالیف کتابش گفته می شود که بخاری ادعا کرده برای نگارش هر حدیث و روایت ، ابتدا غسل می کرده و 2 رکعت نماز می خوانده و سپس روایت را می نگاشته است !
ما در این سلسله مقالات بنا داریم تا شخص بخاری را به لحاظ علمی مورد بررسی قرار دهیم و ببینیم که آیا او واقعا آنقدر عالم بوده است که دست به نگارش کتابی بزند که هم اکنون بعنوان صحیح ترین کتاب اهل تسنن باشد ! و آیا بخاری اصلا مقبول علمای اهل تسنن بوده و یا علمای سلف اهل تسنن اصلا چنین عقیده ای که خلف اهل تسنن به بخاری دارند را داشته اند یا خیر !!!
 
تضعیف بخاری به دلیل اعتقادش در مساله لفظ قرآن
مساله لفظ قرآن یکی از عجیب ترین گرفتاری های مسلمین در طول تاریخ بوده است . عده ای قائل به این هستند از آنجا که سخن و قول خدای متعال است و خدا ازلی است ، لذا الفاظ قرآن هم قدیم و ازلی است . اما عده دیگر بر خلاف این نظریه حکم کرده و گفته اند که الفاظ قرآن مخلوق است ، بنابر این ازلی نیست .
اختلاف نظر علمای اهل سنت در این باره چنان بالا گرفته که موجب شده هر گروه دسته دیگر را به دلیل همین اعتقادش تکفیر کرده و او را مطرود و متروک نماید !!
چون بخاری هم پیرو یکی از این دو نظریه بوده ، لذا از سوی علمای مخالف عقیده اش به شدت مورد طعن و بدگوئی قرار گرفته است . در اینجا تعدادی از علمای مخالف اعتقاد بخاری را از نظر می گذرانیم .
 
*** ذهلی
یکی از علمایی که در حق بخاری قدح کرده و وی را بخاطر عقیده در مورد خلقت قرآن مورد ذم قرار داده عالمی است به نام : محمد بن یحیی الذهلی .
ذهبی در " سیر اعلام النبلاء " چنین می گوید :
 
" وقال الحاكم أخبرنا أبو عبد الله محمد بن يعقوب بن الأخرم سمعت ابن علي المخلدي سمعت محمد بن يحيى ( ذهلی ) يقول قد أظهر هذا البخاري قول اللفظية واللفظية عندي شر من الجهمية "
( ذهلی می گفت : بخاری قول لفظیه را اظهار کرده و لفظیه در نزد من از جهمیه بدتر می باشند !!! )
" سير أعلام النبلاء ج 12 ص 459، اسم المؤلف: محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز الذهبي أبو عبد الله ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بيروت - 1413 ، الطبعة : التاسعة ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي "
 
همچنین در مورد ذهلی چنین می گوید :
 
" كان الذهلي شديد التمسك بالسنة قام على محمد بن إسماعيل لكونه أشار في مسألة خلق العباد إلى أن تلفظ القاريء بالقرآن مخلوق "
( ذهلی به شدت متمسک به سنت نبوی بود . او علیه محمد بن اسماعیل بخاری سخن گفت ، بخاطر سخن بخاری در مساله خلق عباد و اینکه تلفظ قاری به قرآن ، مخلوق است )
" سير أعلام النبلاء ج 12 ص 284 - 285، اسم المؤلف: محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز الذهبي أبو عبد الله ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بيروت - 1413 ، الطبعة : التاسعة ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي "
 
*** ابوحاتم و ابوزرعه رازی
ابن ابی حاتم رازی ، نام بخاری را در کتاب خود " الجرح و التعدیل " آورده و چنین می گوید :
 
" 1086 - محمد بن إسماعيل البخاري أبو عبد الله قدم عليم الري سنة مائتين وخمسين روى عن عبدان المروزي وأبى همام الصلت بن محمد والفريابي وابن أبي أويس . سمع منه أبي وأبو زرعة ثم تركا حديثه عندما كتب إليهما محمد بن يحيى النيسابوري انه أظهر عندهم ان لفظة بالقرآن مخلوق "
( محمد بن اسماعیل بخاری به سال 250 به ری رفت و از عبدان مروزی و ابی همام صلت بن محمد و فریابی و ابن ابی اویس روایت کرد .
پدر من – ابو حاتم رازی – و ابوزرعه از بخاری روایت استماع می کردند ولی بعدا حدیث او را ترک کردند، و آن زمانی بود که ذهلی به ایشان نوشت : بخاری نزد آن ها اعلام کرده که تلفظ به قرآن مخلوق است )
" الجرح والتعديل ج 7 ص 191، اسم المؤلف: عبد الرحمن بن أبي حاتم محمد بن إدريس أبو محمد الرازي التميمي ، دار النشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت - 1271 - 1952 ، الطبعة : الأولى "
 
*** ابی بکر الاعین
از علمای دیگری که بر بخاری در امر مخلوق بودن لفظ قرآن اعتراض کرده اند ، می توان به ابی بکر الاعین اشاره کرد .
ذهبی در " سیر اعلام النبلاء " چنین می گوید :
 
" وأما البخاري فكان من كبار الأئمة الأذكياء فقال ما قلت ألفاظنا بالقرآن مخلوقة وإنما حركاتهم وأصواتهم وأفعالهم مخلوقة والقرآن المسموع المتلو الملفوظ المكتوب في المصاحف كلام الله غير مخلوق وصنف في ذلك كتاب افعال العباد مجلد فأنكر عليه طائفة وما فهموا مرامه كالذهلي وأبي زرعة وابي حاتم وأبي بكر الأعين وغيرهم "
( و اما بخاری از بزرگان ائمه می باشد و می گفت : من نمی گویم که الفاظ قرآنی ما مخلوق اند بلکه حرکات و اصوات و افعال آنها مخلوق اند ، و قرآن ِ شنیده شده و مورد تلاوت و مکتوب در مصاحف ، کلام خدا و غیر مخلوق است . وی در این باب کتابی به نام " افعال العباد " تالیف کرد که گروهی از علما این عمل وی را مورد انکار قرار داده و مرام و هدف او را نفهمیدند همانند ذهلی و ابی زرعه و ابی حاتم و ابی بکر اعین و غیر آن ها )
" سير أعلام النبلاء ج 11 ص 511، اسم المؤلف: محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز الذهبي أبو عبد الله ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بيروت - 1413 ، الطبعة : التاسعة ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي "
 
 *** ابن الطبری
وی نیز قائل به مخلوق بودن کلام الله را کافر می داند ، یعنی در نظر او بخاری کافر است .
ذهبی در " سیر اعلام النبلاء " چنین می گوید :
 
" وقال محمد بن موسى المصري سألت أحمد بن صالح فقلت إن قوما يقولون إن لفظنا بالقرآن غير الملفوظ فقال لفظنا بالقرآن هو الملفوظ والحكاية هي المحكي وهوكلام الله غير مخلوق من قال لفظي به مخلوق فهو کافر "
( محمد بن موسی مصری می گوید : از احمد بن صالح سوال کردم و گفتم گروهی هستند که می گویند تلفظ ما به آیات قرآن غیر آیات قرآن است . او گفت : تلفظ ما به قرآن همان ملفوظ است و حکایت کردن همان حکایت شونده است . لفظ ما همان کلام الله می باشد که غیر مخلوق است و هر کس بگوید که لفظ من به قرآن ، مخلوق می باشد کافر است )
" سير أعلام النبلاء ج 12 ص 177، اسم المؤلف: محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز الذهبي أبو عبد الله ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بيروت - 1413 ، الطبعة : التاسعة ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي "
 
بخاری در شمار ضعفا !
ذهبی – عالم بزرگ و مشهور جرح و تعدیل نزد اهل تسنن – در کتاب معروفش به نام " المغنی فی الضعفاء " که به موضوع افراد ضعیف در حدیث اختصاص دارد ، نام بخاری را آورده است :
 
"5311 - أبو عبد الله محمد بن إسماعيل البخاري مولى الجعفيين فحجة إمام ولا عبرة بترك أبي زرعة وأبي حاتم له من أجل اللفظ لأنه مجتهد في المسألة بل ومصيب"
( ابو عبد الله محمد بن اسماعیل بخاری مولی جعفیان . حجت و امام است ، و به ترک کردن حدیث او توسط ابی زرعه و ابی حاتم به خاطر مساله لفظتوجهی نمی شود . زیرا بخاری در این مساله اجتهاد کرده و لذا - نه تنها مردود نیست - بلکه درست هم اجتهاد کرده است )
" المغني في الضعفاء ، ج 2 ص 557 ، اسم المؤلف: الإمام شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان الذهبي ، دار النشر : ، تحقيق : الدكتور نور الدين عتر "
 
البته ذهبی از بخاری دفاع کرده و ترک حدیث او توسط ابی زرعه و ابی حاتم را به خاطر مساله لفظ قرآن دلیلی بر ضعف او ندانسته است ؛ لیکن با آوردن نام بخاری در این کتاب و ذکر ترک حدیث او توسط ابی زرعه و ابی حاتم ، به طور غیر مستقیم تضعیف بخاری توسط این دو عالم بزرگ حدیث و رجال را تائید نموده است . از همین روست که نام او را در شمار ضعفا آورده است . همین عمل ذهبی سبب اشکال کردن دیگر علمای اهل تسنن بر او شده است .
مثلا مناوی در " فیض القدیر " صراحتا به این عمل ذهبی اعتراض کرده و می نویسد :
 
" وقال الذهبي : " كان من أفراد العالم مع الدين والورع والمتانة " هذه عبارته في الكاشفومع ذلك غلب عليه الغض من أهل السنة فقال في كتاب الضعفاء والمتروكين : " ما سلم من الكلام لأجل مسألة اللفظ تركه لأجلها الراويان " هذه عبارته وأستغفر الله نسأل الله السلامة ونعوذ به من الخذلان"
( ذهبی درباره بخاری گفته : او از نوادر روزگار و با دیانت و ورع و متانت بود . این عبارت ذهبی در کتاب کاشف است ؛ با این وجود ، کاستن از مقام اهل سنت بر او غلبه کردهو در کتاب ضعفا و متروکین گفته : بخاری به خاطر مساله لفظ قرآن ، از بدگوئی مصون نمانده و لذا دو راوی ( یعنی ابی زرعه و ابی حاتم ) او را بخاطر این امر ترک کرده اند .
این عبارت اوست ، از این کلام به خداوند استغفار کرده و از خداوند سلامت در دین خواسته و از خذلان به او پناه می بریم   )
" فيض القدير شرح الجامع الصغير ج 1 ص 32 ، اسم المؤلف: عبد الرؤوف المناوي ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، تحقيق : تصحيح أحمد عبد السلام "
 
به همین ترتیب سبکی در " طبقات الشافعیه الکبری " چنین می گوید :
 
" ومما ينبغى أن يتفقد عند الجرح حال العقائد واختلافها بالنسبة إلى الجارح والمجروح فربما خالف الجارح المجروح فى العقيدة فجرحه لذلك ....  وقد وقع هذا لكثير من الأئمة جرحوا بناء على معتقدهم وهم المخطئون والمجروح مصيب .
قلت ومن أمثلة ما قدمنا قول بعضهم فى البخارى تركه أبو زرعة وأبو حاتم من أجل مسألة اللفظ فيالله والمسلمين أيجوز لأحد أن يقول البخارى متروك وهو حامل لواء الصناعة ومقدم أهل السنة والجماعة "
( و از جمله مطالبی که باید در هنگام جرح به آن توجه شود همانا احوال عقیدتی می باشد و اختلاف جارح و مجروح در آن می باشد . چه بسا جارح در مساله ای عقیدتی با مجروح محالفت داشته باشد و بر این اساس او را جرح نماید .... و بسیار این امر اتفاق افتاده است که بسیاری از امامان اهل تسنن ، راویان را جرح کرده اند بخاطر معتقدات ایشان ، در حالی که آن ها ( یعنی ائمه جارح ) اشتباه کرده و کسی که مورد جرح قرار گرفته درست گفته است .
- من ِسبکی - می گویم : از جمله این اقوال ، سخن برخی از آنان در مورد بخاری می باشد که ابوزرعه و ابوحاتم ، بخاری را بخاطر سخن وی در مورد لفظ قرآن ترک کرده اند . شما را به خدا ! آیا کسی می تواند بگوید که بخاری متروک است در حالی که او صاحب لوا و پرچم این صناعت ( یعنی حدیث ) و رهبر اهل سنت و جماعت در این امر است ؟  )
" طبقات الشافعية الكبرى ، ج 2 ص 12 – 13 ،اسم المؤلف: تاج الدين بن علي بن عبد الكافي السبكي ، دار النشر : هجر للطباعة والنشر والتوزيع - 1413هـ ، الطبعة : ط2 ، تحقيق : د. محمود محمد الطناحي د.عبد الفتاح محمد الحلو "
 
این سخن سبکی دقیقا اشاره به سخن استادش ذهبی دارد که در کتاب " المغنی فی الضعفاء " نام بخاری را آورده است .
ضمنا معلوم می شود که اقدام ذهبی در ذکر نام بخاری در کتاب ضعفا ، اصلا مورد قبول دیگر علما ( همانند خود سبکی ) نبوده است و او نیز اعتراضش را همانند مناوی بیان کرده است . البته سبکی از آوردن نام ذهبی پرهیز نموده است .
 

بخاری در ترازوی نقد «بخش دوم»

تدلیس بخاری


در ادامه نقد و بررسی آرا و میزان علم بخاری ، به یکی دیگر از موارد نقد وی می پردازیم .
یکی از اموری که در مورد بخاری بیان می شود و این عالم مقبول اهل تسنن را مورد جرح قرار می دهد ، اتهام وی به تدلیس در روایات می باشد . ابتدا قدری درباره زشتی تدلیس نزد اهل سنت سخن گفته و سپس تدلیس بخاری را نشان می دهیم .
 
موضع علمای اهل تسنن در مورد تدلیس در حدیث
 
*** ابن عبدالبر در " التمهید " ج 1 ص 16 از قول شعبة بن حجاج چنین می گوید :
" لان ازنی احب الی من ان ادلس   "
( اگر زنا کنم بهتر است از اینکه تدلیس کنم )
 
*** عثمان بن عبدالرحمن شهرزوری در " مقدمه ابن الصلاح " ص 60 از قول محمد بن ادریس شافعی چنین می گوید :
" التدلیس اخو الکذب "
( تدلیس کردن برادر دروغگویی می باشد )
 
*** خطيب بغدادي در كتاب " الکفایه " ص 359 با سند خود از شافعي روايت كرده و گفته است :
 
" قال شعبة بن الحجاج: التدليس أخو الكذب ... وقال غندر: سمعت شعبة يقو ل: التدليس في الحديث أشد من الزنا، ولأن أسقط من السماء أحب إلي من أن أدلس ... المعافى يقول: سمعت شعبة يقول: لأن أزني أحب إلي من أن أدلس .... خرب الله بيوت المدّلسين، ما هم عندي إلا كذابون ، التدليس كذب "
 
(  شعبه بن حجاج گفته است : تدليس، برادر كذب است ... و غندر گفته است : از شعبه شنيدم كه مي گفت: قبح تدليس در حديث از زنا بيشتر است ، و اگر من از آسمان به زمين سقوط كنم برايم بهتر از آن است كه در روايت تدليس كنم ... معافى مي گويد: از شعبه شنيدم كه مي گفت: اگر من زنا كنم برايم از تدليس كردن بهتر است .
( و خطيب بغدادي عبارات ديگري را درباره تدليس آورده مانند ) خداوند خانه هاي مدّلسان را خراب كند كه آنان نزد من جز گروهي كذّاب و دروغ گو نيستند ؛ تدليس همان كذب و دروغ است )
 
بخاری ، متهم به تدلیس
 
برخی از علمای اهل تسنن در کتبشان ، نام بخاری را در زمره مدلسین آورده اند .
 
*** ابن حجر عسقلانی ، نام بخاری را در لیست مدلسین آورده است .
ابن حجر در " طبقات المدلسین " چنین می گوید :
" 23 ق س محمد بن إسماعيل بن إبراهيم بن المغيرة البخاري الامام وصفه بذلك أبو عبد الله بن مندة في كلام له فقال فيه اخرج البخاري قال فلان وقال لنا فلان وهو تدليس "
(محمد بن اسماعيل بن مغيره بخاري امام [در علم حديث] است . اين وصف ( یعنی تدلیس ) را ابن منده در مطلبی كه درباره او بيان داشته به او نسبت داده و گفته : بخاری روایاتی با این عبارات نقل كرده که فلانی گفت یا فلانی به ما گفت ، و اين کار نوعی تدليس است. )
" طبقات المدلسين ص 24 ، اسم المؤلف: أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي ، دار النشر : مكتبة المنار - عمان - 1403 - 1983 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : د. عاصم بن عبدالله القريوتي "
 
*** سبط ابن العجمی نیز نام بخاری را در کتاب " التبیین لاسماء الدلسین  " آورده است .
 
" 64 ت محمد بن إسماعيل بن إبراهيم بن المثيرة شيخ الإسلام البخاري ذكر بن مندة أبو عبد الله في جزء له في شروط الأيمة في القراءة والسماع والمناولة والاجازة اخرج البخاري في كتبه الصحيحة وغيرها قال لنا فلان وهي إجازة وقال فلان وهو تدليس  "
" التبيين لأسماء المدلسين ، ح 174 شماره 64 ، اسم المؤلف:  إبراهيم بن محمد بن سبط ابن العجمي أبو الوفا الحلبي الطرابلسي ، دار النشر : مؤسسة الريان للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - 1414 - 1994 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : محمد إبراهيم داود الموصلي "
 
الف) تدلیس شیوخ
 
یکی از انواع تدلیس ، تدلیس شیوخ می باشد . ابن حجر عسقلانی در " طبقات المدلسین " چنین می گوید :
 
" وأما تدليس الشيوخ فهو أن يصف شيخه بما لم يشتهر به من اسم أو لقب أو كنية أو نسبة ايهاما للتكثير غالبا وقد يفعل ذلك لضعف شيخه وهو خيانة ممن تعمده كما إذا وقع ذلك في تدليس الإسناد والله المستعان   "
( و اما تدلیس شیوخ آن است که کسی استاد خود را به اسم ، لقب ، کنیه و یا نسبتی که به طور غالب برای بسیاری مبهم است و موجب شامل شدن تعداد زیادی از افراد می شود . و این کار ، گاهی برای تضعیف استاد صورت می گیرد و این نوعی خیانت است که از روی تعمد صورت می گیرد . چنانکه این تدلیس گاهی در تدلیس اسناد رخ می دهد )
" طبقات المدلسين ،ص 17  ،اسم المؤلف:  أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي الوفاة: 852 ، دار النشر : مكتبة المنار - عمان - 1403 - 1983 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : د. عاصم بن عبدالله القريوتي   "
 
علمای اهل تسنن در کتبشان تصریح کرده اند که بخاری دچار این نوع تدلیس یا به قول ابن حجر خیانت شده است !! چند مورد را با هم می بینیم .
 
1- تدلیس در مورد ذهلی
 
*** حافظ المزی در " تهذیب الکمال " در ترجمه ذهلی چنین می گوید :
 
" روى عنه : البخارى فى مواضع من " الصحيح " فتارة يقول : حدثنا محمد فلا ينسبه ، و تارة يقول : حدثنا محمد بن عبد الله فينسبه إلى جده ، و تارة يقول : حدثنا محمد بن خالد فينسبه إلى جد أبيه . و لم يقل فى موضع منها : حدثنا محمد بن يحيى   "
( بخاری در مواضع گوناگونی از کتاب صحیح خود از او روایت کرده است . یک بار می گوید : محمد برای ما حدیث کرد و نسب وی را بیان نمی کند ؛ یکبار می گوید : محمد بن عبدالله برای ما حدیث کرد و او را منتسب به جدش می کند ؛ یکبار هم می گوید : محمد بن خالد برای ما حدیث کرد و او را منتسب به جد پدرش می کند . و در هیچ موضعی نمی گوید : محمد بن یحییبرای ما حدیث کرد )
تهذيب الكمال ، ج 26 ص 622 ، اسم المؤلف: يوسف بن الزكي عبدالرحمن أبو الحجاج المزي ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بيروت - 1400 - 1980 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : د. بشار عواد معروف
 
*** ذهبی در " سیر اعلام النبلاء " شبیه همین در ترجمه ذهلی را گفته است :
 
" روی عنه خلائق منهم .... ومحمد بن إسماعيل البخاري ويدلسه كثيرا لا يقول محمد بن يحيى بل يقول محمد فقط أو محمد بن خالد أو محمد بن عبدالله ينسبه إلى الجد ويعمي اسمه لمكان الواقع بينهما غفر الله لهما    "
( گروه فراوانی از ذهلی روایت کرده اند ، از جمله .... محمد بن اسماعیل بخاری که در بسباری از موارد ، استاد خود را مورد تدلیس قرار داده و نگفته است محمد بن یحیی ، بلکه فقط گفته محمد یا محمد بن خالد و یا محمد بن عبدالله که ذهلی را به جدش نسبت داده و اسمش را پوشانده است . این همه به خاطر مشکلی بوده که بین این دو ایجاد شده بوده است . خداوند هر دو را مرود بخشش خود قرار دهد !!! )
" سير أعلام النبلاء ، ج 12 ص 275 ،اسم المؤلف:  محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز الذهبي أبو عبد الله الوفاة: 748 ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بيروت - 1413 ، الطبعة : التاسعة ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي   "
 
این مطلب را بدرالدین عینی در " عمده القاری " چنین بیان می کند :
 
" الذهلي ( قلت ) هو محمد بن يحيى بن عبد الله بن خالد بن فارس الذهلي أبو عبد الله النيسابوري الإمام روى عنه البخاري في مواضع يدلسه فتارة يقول حدثنا محمد ولم يزد عليه وتارة ينسبه إلى جده فيقول حدثنا محمد بن عبد الله "
عمدة القاري شرح صحيح البخاري ، ج 14 ص 194 ، اسم المؤلف: بدر الدين محمود بن أحمد العيني ، دار النشر : دار إحياء التراث العربي – بيروت
 
*** ابن حجر در " لسان المیزان " نیز به این تدلیس بخاری اشاره کرده است و در ترجمه ذهلی می گوید :
 
" و عنه البخاری و یدلسه   "
( بخاری از وی ( ذهلی ) روایت کرده و در روایات وی تدلیس نموده است )
" لسان الميزان ، ج 7 ص 507 ، اسم المؤلف:  أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي الوفاة: 852 ، دار النشر : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت - 1406 - 1986 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : دائرة المعرف النظامية - الهند    "
 
*** مبارکفوری نیز " تحفه الاحوذی " نیز این مطلب را در ترجمه ذهلی بیان کرده است :
 
" وروى عنه البخاري ويدلسه  "
( بخاری از وی ( ذهلی ) روایت کرده و در روایات وی تدلیس کرده است  )
" تحفة الأحوذي بشرح جامع الترمذي ، ج 3 ص 217 ، اسم المؤلف:  محمد عبد الرحمن بن عبد الرحيم المباركفوري أبو العلا الوفاة: 1353 ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت   "
 
2- عبد الله بن صالح بن محمد الجهني المصري
 
*** ذهبی در " میزان الاعتدال " در ترجمه " عبد الله بن صالح بن محمد الجهني المصري " چنین می گوید :
 
" قلت وقد روى عنه البخاري في الصحيح على الصحيح ولكنه يدلسه فيقول حدثنا عبد الله ولا ينسبه "
(می گویم : بخاری از وی در کتاب صحیح خود روایت کرده است ولی در روایات او تدلیس کرده و گفته : حدیث کرد ما را عبدالله ! ولی نسبت وی ( نام پدر یا کنیه و ... ) را بیان نکرده است .)
" ميزان الاعتدال في نقد الرجال ج 4 ص 122 ، اسم المؤلف: شمس الدين محمد بن أحمد الذهبي ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1995 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود "
 
ب) تدلیس روات
 
1- محمد بن سعبد المصلوب
 
*** ذهبی در " میزان الاعتدال " در ترجمه " محمد بن سعيد المصلوب الشامي " که متهم به زندقه می باشد می گوید :
 
"و قد غیروا اسمه علی وجوه سترا له و تدلیسا لضعفه .... قلت وقد أخرجه البخاري في مواضع وظنه جماعة "
(- برخی روات و علما - نام این راوی را برای مخفی نگه داشتن ضعف او تغییر می دادند ... از جمله بخاری در مواضعی از او روایت کرده و فکر کرده که افراد دیگری هستند !! )
" ميزان الاعتدال في نقد الرجال ج6 ص 166 ، اسم المؤلف: شمس الدين محمد بن أحمد الذهبي ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1995 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود "
 
بخاری از این زندیق روایت کرده است و توجیه ذهبی در این مطلب ، عدم اطلاع بخاری بر حال راوی می باشد ( که این خود نوعی جرح بخاری می باشد ) . ولی با وجود تعاریف علمای اهل تسنن بر بخاری ، به نظر می رسد که بخاری نیز همانند اسلاف اهل تسنن در نام این راوی زندیق ، تدلیس کرده و سپس از او روایت کرده است .
 
2- یحیی بن عبدالله بن بکیر بن القرشی المخزومی
 
*** بدر الدین عینی در " عمده القاری " چنین می گوید :
 
" أبو زكريا يحيى بن عبد الله بن بكير بضم الباء الموحدة القرشي المخزومي المصري نسبه البخاري إلى جده يدلسه"
( ابوزکریا یحیی بن عبدالله بن بکیر – به ضم باء – الموحده قرشی مخزومی مصری ؛ بخاری او را منتسب به جدش نام می برد و نامش را تدلیس می کند )
عمدة القاري شرح صحيح البخاري ، ج 1 ص 47 ، اسم المؤلف: بدر الدين محمود بن أحمد العيني ، دار النشر : دار إحياء التراث العربي – بيروت
 
این سخنان نشان می دهد که بخاری – صاحب صحیح ترین کتاب روایی و اعتقادی اهل تسنن – نه تنها در روایت رعایت امانت نمی کرده بلکه اهل تدلیس در سند حدیث بوده است .
 
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/27ساعت 15:12  توسط سید امیر مجتهد سیستانی  | 

آیاحضرت علی(علیه السلام)با ابوبکربیعت کرد؟

از سایت خبری تحلیلی شیعه نیوز
 
آیا حضرت علی با ابو بکر بیعت کرد؟
ایت الله سید علی میلانی
آيا حضرت على با ابوبكر بيعت كرد؟

همان گونه كه اشاره شد، برخى مى گويند: امير مؤمنان على عليه السلام با ابوبكر بيعت كرد. ما اين ادعا را از چهار محور پاسخ مى دهيم:

نخست آن كه اين ادّعا بايد نقد و بررسى شود.

دوم آن كه بيان شد كه بيعت، يك نوع قرارداد و به اصطلاح يك امر انشايى است و حقيقت انشا ـ بنا بر مسلك تحقيق و آن چه كه نظر بزرگان، بدان منتهى مى شود ـ عبارت از اعتبار و ابراز است. اگر بپذيريم امير مؤمنان على عليه السلام دست در دست ابوبكر ابن ابى قحافه گذاشته باشند، ولى از كجا معلوم كه با اين دست در دست گذاشتن، خلافت و لزوم اطاعت او را هم اعتبار كرده باشند؟

اگر كسى بگويد: ظاهر حال هر بيعت كننده اى اين است كه با اين كار، اعتبارى را كه روح بيعت به وجود آن است، اظهار و ابراز مى كند;
مى گوييم: آرى، ظاهر حال همين گونه است و در جاى خود ثابت شده كه چنين ظواهرى حجّت هستند، ولى همه اين ها در صورتى است كه آن ظاهر به معارضى اقوى مبتلا نباشد، در صورتى كه در مورد ما خطبه شقشقيّه و نظير آن از امير مؤمنان على عليه السلام صادر شده است كه حضرت در آن چنين تصريح فرمودند:

واللّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَها ابْنُ أبي قُحَافَةِ;1
به خدا سوگند! ابوبكر بن ابى قحافه منصب خلافت و جانشينى را به خود بست و حال آن كه حقّ او نبود.
سوم آن كه اگر بيعتى بين حضرت على عليه السلام و ابوبكر واقع شده، بنابر نقل مورّخان در شرايطى بوده كه هرگز نمى توان به آن حضرت نسبت رضايت به خلافت ابى بكر را داد، براى آگاهى بيشتر در اين زمينه كافى است به كتاب الامامة والسياسة تأليف ابن قتيبه دينورى رجوع شود تا چگونگى قضيّه تا حدودى روشن گردد.
برخى از اهل سنّت براى فرار از پذيرش اين واقعيّت چاره اى نديدند جز اين كه انتساب اين كتاب را به ابن قتيبه منكر شوند; و اين راه نيز دردى را دوا نمى كند; زيرا به يقين اين كتاب از مؤلفات ابن قتيبه است، بزرگان اهل سنّت در قرون گذشته، مطالبى را از آن نقل كرده و به صراحت به ابن قتيبه نسبت داده اند.2
چهارم آن كه اگر بيعتى بين حضرت على عليه السلام و ابوبكر واقع شده، بنابر نقل صحيح بخارى بعد از شهادت حضرت صدّيقه طاهره فاطمه زهرا عليها السلام بوده است.
از طرفى بنا به نقل اهل سنّت شهادت حضرت زهرا عليها السلام شش ماه بعد از رحلت رسول خدا صلى اللّه عليه وآله بوده است، آن سان كه در صحيح بخارى آمده است. بنابراين، چرا حضرت على عليه السلام در اين مدت طولانى بيعت نكرده است؟
چرا حضرت زهرا عليها السلام را به بيعت وادار نكرده اند؟
با وجود چنين دلايلى اگر در ظاهر حضرت على عليه السلام با او بيعت كرد، كجا ظهورى براى آن بيعت منعقد مى شود كه نشان گر امضاى خلافت ابوبكر باشد و اطاعت او را بر امّت لازم بداند؟
البتّه تمام اين موارد بر فرضى است كه امر خلافت و امامت با بيعت قابل اثبات باشد كه بطلان اين مطلب پيش تر بيان گرديد.


1 . نهج البلاغه: 48، خطبه سوّم (شقشقيّه).
2 . براى نمونه رجوع شود به كتاب العقد الثمين فى تاريخ البلد الامين: 6 / 72.
 
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/27ساعت 13:25  توسط سید امیر مجتهد سیستانی  | 

نگاه شیعه و وهابیون به توسل!

بسم الله الرحمن الرحیم
 
از سایت خبری تحلیلی شیعه نیوز
 
نگاه شیعه و وهابیون به توسل!
از بهانه هایى که توسط وهّابیّت مطرح و در سال هاى اخیر توسّط آنان به شدت تبلیغ و ترویج مى شود و از عقاید مسلّم انحرافى آنان به شمار مى آید ، عدم جواز توسّل به رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، اهل بیت آن حضرت و به طور کلّى اولیاى الهى است .
آموزه هاى فرقه ى وهابّى نه تنها توسّل به آن ذوات مقدس را جایز نمى داند ، بلکه آن را شرک مى شمرد ، متوسّل را مشرک نامیده ، و خونش را مباح مى داند . (فراموش نکنیم که مسأله توسل را همه فرقه هاى اسلامى به جز فرقه وهابى قبول دارند .)

عقیده وهّابیون درباره توسّل

وهّابیون درباره توسل چنان واکنشی از خود نشان می دهند ، به طوری که در خطبه هاى نماز جمعه و غیر آن، پیوسته این نکته را تکرار مى کنند که توسّل به رسول خد(صلى الله علیه وآله) و اولیاى الهى شرک است ، سپس اضافه مى کنند : « مَنْ یُشْرِکْ بِاللهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ ; هر کس به خدا شرک ورزد ، بهشت بر او حرام است . » 1

این نظریه را محمد بن عبدالوهاب بینان گذار فرقه وهّابیت در عربستان به گونه اى واضح در کتاب خود آورده است . او به صراحت مى گوید : « من عبدالله لیلا و نهاراً ثمّ دعا نبیّاً او ولیّاً عند قبره، فقد اتّخذ إلهین اثنین ولم یشهد أن لا اله الاّ الله; اگر کسى در تمام شب و روز خدا را عبادت کند ، آنگاه نزد قبر پیامبر و یا ولىّ خدا ، آنان را بخواند (و حاجتى بطلبد) در واقع دو معبود براى خود برگزیده ، و گواهى نداده است که معبودى جز خداى یگانه نیست ».2

همچنین به نظر وى مسلمان واقعى کسى است که نه تنها خود به اولیاى الهى توسّل نجوید ، بلکه باید از چنین افرادى برائت جوید و آنان را کافر بداند ! وى مى نویسد: « لا یصحّ دین الإسلام الاّ بالبراءة ممّن یتقرّب إلى الله بالصلحاء و تکفیرهم ; اسلام کسى پذیرفته نیست ، مگر آنکه از کسانى که به واسطه صالحان به خدا تقرّب مى جوید بیزارى جسته و آنان را کافر بشمارد .» 3

از این رو، محمد بن عبدالوهاب ریختن خون این افراد را مباح مى شمارد و بیان می کند : « إجماع المذاهب کلّهم على أنّ من جعل بینه وبین الله وسائط یدعوهم انّه کافر مرتدّ حلال المال والدّم ; همه مذاهب اجماع دارند ! بر اینکه هر کس بین خود و خداوند واسطه اى قرار دهد و آنان را بخواند ، کافر و مرتدّ است و مال و خونش حلال است .» 4

 شرک را به چه کسی نسبت می دهند ؛ شیعه یا اهل کتاب ؟!

بعضى از مفتیان سعودى در حالى که ازدواج با زنان اهل کتاب را مجاز مى داند 5، ازدواج با شیعیان را مجاز نمى داند و در علّت آن آورده اند : «لانّ المعروف عن الشیعة دعاء أهل البیت و الاستغاثة بهم و ذلک شرک أکبر; زیرا که شیعه اهل بیت را مى خواند و به آنان توسّل مى جوید و این بزرگ ترین شرک است.»6

این در حالى است که مسیحیان رسماً قائل به تثلیث یعنى خدایان سه گانه « اب و ابن و روح القدس » هستند .

در استفتاى دیگرى نوشته اند : « إذا کان الواقع کما ذکرت من دعائهم علیّاً والحسن و الحسین و نحوهم فهم مشرکون شرکاً أکبر یخرج من ملّة الاسلام فلا یحلّ أن نزوّجهم المسلمات، و لا یحلّ لنا أن نتزوّج من نسائهم و لا یحلّ لنا ان نأکل من ذبائحهم; اگر ـ آن گونه که گفته مى شود ـ آنان على و حسن و حسین را بخوانند (مثلاً یا على و یا حسن و یا حسین بگویند) مشرکند و از ملّت و آئین اسلام خارج مى شوند و ازدواج با آنان حرام است ، نه مى توان به آنان زن داد و نه از آنان زن گرفت و ذبیحه آنان نیز حلال نیست .» 7

بنابراین، وهّابیون توسّل را شرک مى دانند و هر کس به اولیاى الهى متوسّل شود را مشرک مى شمارند و ازدواج با آنان را جایز نمى دانند و ذبیحه آنان را نیز حلال نمى شمرند .

و اگر آنان ، هنگامى که (با گناه و نافرمانى) به خود ستم مى کردند ، به نزد تو مى آمدند و از خدا طلب آمرزش مى کردند و پیامبر هم براى آنها استغفار مى کرد ، خدا را توبه پذیر و مهربان مى یافتند
همه ی فرق جز، وهابیون مشرکند !

مى دانیم سایر فرقه هاى اسلامى نیز به بزرگان دین متوسل مى شوند و زیارتگاه هاى آنها در شهرهاى مختلف گواه این مدّعاست و لابد همه آنها کافر و مشرکند و خون و اموالشان حلال است و از اینجاست که سرچشمه ترورها ، کشتارها و خونریزى هاى بى حساب آنها روشن مى شود !

 

معناى توسّل چیست؟

لغوى مشهور ، خلیل بن احمد مى گوید: « وسّلتُ الى ربّى وسیلة أى عملتُ عملا أتقرّب به إلیه وتوسّلتُ إلى فلان بکتاب او قرابة أى تقرّبتُ به إلیه ; به سوى پروردگارم وسیله اى جستم یعنى عملى را انجام دادم که با آن به او تقرّب جستم و نزدیک شدم . وقتى مى گویم : به فلانى با کتابى و یا به سبب خویشاوندى توسّل پیدا کردم ، یعنى به آن وسیله به او نزدیک شدم و تقرّب یافتم .» 8

لغوى دیگر ابن منظور نیز مى نویسد: « توسّل إلیه بوسیلة إذا تقرّب إلیه بعمل ; به سوى او با وسیله اى توسّل جست ، یعنى با انجام عملى به او نزدیک شد .»

سپس وی از جوهرى نقل مى کند که : « الوسیلة ما یُتقرّب به إلى الغیر; وسیله آن چیزى است که به وسیله آن به دیگرى تقرّب جسته مى شود .» 9

بنابراین ، توسّل به معناى استفاده از چیزى براى تقرّب به دیگرى است و توسّل به پروردگار نیز به معناى استفاده از امورى مشروع براى تقرّب به پروردگار است که با انجام کارهاى نیک به او تقرّب مى جوییم .

توسّل به اولیای الهی به چه معنا است ؟

توسّل به اولیاى الهى به معناى شفیع قرار دادن آنها نزد خداست ، « در واقع ماهیّت توسّل با ماهیت طلب شفاعت یکى است... آنها (اولیاى الهى) در پیشگاه خدا براى کسى که به آنها متوسّل شده ، شفاعت مى کنند .»10

البته روشن است که توسّل به اولیاى الهى به معناى مستقل دانستن آنها در تأثیر و رفع مشکلات نیست ; بلکه از آنها به سبب آبرومندى و بندگى شایسته نزد خداوند ، مى خواهیم تا از خداوند طلب کنند تا مثلاً مشکل ما را مرتفع سازد و یا گناهان ما را بیامرزد و گاه از خود آنان مى خواهیم باذن الله و با اجازه تکوینى پروردگار مشکلى را از ما مرتفع سازد.

برداشت نادرست از توسّل !

امّا آنچه که نادرست است آن است که کسى اولیای الهی را مستقل در تأثیر و تصرّف بداند وآنان را در عرض پروردگار رافع مشکلات و برآوردنده حاجات بدون کمک خواستن از خداوند بشمارد .

ریشه قرآنى توسّل

توسّل به اولیاى الهى دو گونه است ؛  گاه از خود آنان کمک خواسته مى شود که با اذن الهى رفع مشکل کنند .

گاه نیز از آنان مى خواهیم که واسطه بین ما و خدا شده ، تا خداوند مشکل ما را رفع کند; و این هر دو نحوه توسّل ریشه قرآنى دارد .

« وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِی وَتُبْرِءُ الاَْکْمَهَ وَالاَْبْرَصَ بِإِذْنِی وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَى بِإِذْنِی ; و با اذن من ، از گِل چیزى به صورت پرنده مى ساختى و در آن مى دمیدى و به اذن من پرنده اى مى شد و کور مادرزاد ومبتلا به بیمارى پیسى را به اذن من شفا مى دادىومردگان را به اذن من زنده مى کردى»
اولیاى الهى با اذن خداوند رفع مشکل مى کنند!

طبیعى است که هر فرد مسلمان زمانى مى تواند یکی از اولیاى الهى را واسطه قرار دهد و یا از وى در دشوارى ها کمک بخواهد که خداوند چنین اذنى را به او داده باشد ، وگرنه این کمک خواستن معنا و جایگاهی نخواهد داشت ؛ در واقع مشروعیّت این عمل ، متوقّف بر اذن خداوند است .

در قرآن کریم درباره حضرت عیسى(علیه السلام) آمده است که آن حضرت با اذن الهى مشکلاتى را مرتفع مى ساخت ، بیمارانى را شفا مى داد و حتى مردگانى را زنده مى کرد ؛

در آیه 110 سوره مائده خداوند خطاب به حضرت عیسى (علیه السلام) مى فرماید: « وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِی وَتُبْرِءُ الاَْکْمَهَ وَالاَْبْرَصَ بِإِذْنِی وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَى بِإِذْنِی ; و با اذن من ، از گِل چیزى به صورت پرنده مى ساختى و در آن مى دمیدى و به اذن من پرنده اى مى شد و کور مادرزاد ومبتلا به بیمارى پیسى را به اذن من شفا مى دادىومردگان را به اذن من زنده مى کردى .»

نکته اینکه ، آن حضرت اعلام مى کند که من با اذن خداوند این امور را انجام مى دهم .

 

درخواست از اولیاى الهى براى دعا و طلب مغفرت از خداوند!

نوع دیگر توسّل به اولیاى الهى آن است که انسان از آنان بخواهد که براى او نزد خداوند دعا و یا استغفار نمایند و از خداوند بخواهند که گناهش را بیامرزد . این نوع خواستن نیزدر قرآن مطرح شده است ؛

1- بنى اسرائیل هنگامى که در بیابان گرفتار بودند ، خطاب به موسى گفتند : « یَا مُوسَى لَنْ نَصْبِرَ عَلَى طَعَام وَاحِد فَادْعُ لَنَا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنْبِتُ الاَْرْضُ مِنْ بَقْلِهَا وَقِثَّائِهَا وَفُومِهَا وَعَدَسِهَا وَبَصَلِهَا ; اى موسى ، هرگز حاضر نیستیم به یک نوع غذا اکتفا کنیم ، از خداى خود بخواه که از آنچه از زمین مى روید ، از سبزیجات ، خیار، سیر، عدس و پیاز براى ما برویاند .»11

بنى اسرائیل از آن حضرت مى خواهند که در پیشگاه خدا دعا کند ، تا با رویاندن سبزیهاى متنوّع ، مشکل آنها را برطرف سازد. 12

2- هنگامى که فرزندان حضرت یعقوب(علیه السلام) به خطاى خویش پى بردند ، خطاب به آن حضرت گفتند : « یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ ; اى پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، که ما خطاکار بودیم .»

حضرت یعقوب(علیه السلام) نیز در پاسخ درخواست آنان گفت : « سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّى إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ; به زودى براى شما از پروردگارم آمرزش مى طلبم که او آمرزنده و مهربان است .» 13

بنابراین ، گناهکاران مى توانند از اولیاى الهى درخواست کنند تا براى آنها از خداوند طلب مغفرت نمایند .

3- خداوند به افرادى که گناه کرده اند مى گوید اگر نزد رسول خد(صلى الله علیه وآله) بروند و علاوه بر استغفار از گناهان خویش ، از آن حضرت نیز بخواهند براى آنان استغفار کند خداوند آنها راخواهد بخشید ؛ « وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَّلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَّحِیماً ; و اگر آنان ، هنگامى که (با گناه و نافرمانى) به خود ستم مى کردند ، به نزد تو مى آمدند و از خدا طلب آمرزش مى کردند و پیامبر هم براى آنها استغفار مى کرد ، خدا را توبه پذیر و مهربان مى یافتند .» 14

بنابراین ، یکى از راههاى بخشش گناهان ، درخواست از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، براى استغفار است که مورد سفارش خداوند قرار گرفته است .

 

فرآوری : زهرا اجلال

بخش قرآن تبیان
 
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/27ساعت 12:2  توسط سید امیر مجتهد سیستانی  | 

چرا اهل سنّت حديث غدير را نقل نكرده اند؟

بسم الله الرحمن الرحیم
 
از سایت خبری تحلیلی شیعه نیوز
 
چرا اهل سنّت حديث غدير را نقل نكرده اند؟
ایت الله سید علی میلانی

در پاسخ اين پرسش ناگزيريم اشاره اى گذرا به اين مطلب بنماييم كه اگر پژوهش گر با انصاف و آزادانديش به سندها و متن هاى «حديث غدير» توجّه نمايد، به قراين بسيارى دست مى يابد كه انگيزه هاى عدم نقل و يا موانع نقل «حديث غدير» را به وضوح روشن مى سازد. ما براى نمونه با ارائه چند متن و با نقل هاى مختلف، به يكى از آن موانع اشاره مى كنيم.
يكى از راويان چنين مى گويد: ابن ابى اوفى بينايى خود را از دست داده بود. او را در راه رو خانه اش ديدم و درباره حديثى از او پرسيدم.
گفت: به راستى كه شما مردم كوفه حالاتى داريد كه نمى توانيم برايتان احاديث را نقل نماييم.
گفتم: خداوند كارهايت را به سامان برساند! واقعيت آن است كه من از آن گروه نيستم و از طرف من مشكلى براى تو ايجاد نخواهد شد.
وقتى خاطرش از جانب من آسوده شد، گفت: كدام حديث را مى خواهى براى تو نقل كنم؟
راوى گويد: گفتم: حديث على عليه السلام در غدير خم را... .1
راوى ديگرى مى گويد: نزد زيد بن ارقم رفتم و به او گفتم: دامادم از تو حديثى در شأن على عليه السلام در روز غدير خم براى من نقل كرده است. من دوست دارم آن حديث را از خودت بشنوم.
زيد بن ارقم در پاسخ گفت: شما مردم عراق حالاتى داريد كه مانع از نقل حديث براى شما مى شود.
به او گفتم: از طرفِ من مشكلى براى تو ايجاد نخواهد شد.
وقتى از جانب من مطمئن شد، درخواست مرا پذيرفت و گفت: آرى، ما در جُحْفه بوديم... سپس واقعه را تا آخر نقل نمود.
به او گفتم: آيا رسول خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:
اللهمّ والِ مَنْ والاهُ وعادِ مَن عاداهُ؟;
خدايا! دوست بدار هر كه او را دوست بدارد و دشمن باش با كسى كه با او دشمنى ورزد.
زيد بن ارقم گفت: من آن چه را كه شنيدم به تو بازگو كردم.2
اكنون اگر اين حديث را كه در مسند احمد از زيد بن ارقم نقل شده است، با حديثى كه در بخش پيشين از زيد بن ارقم آورديم ـ كه آن نيز در مسند احمد آمده بود ـ بسنجيد، به خوبى درمى يابيد كه در اين نقل، از بيان ذيل حديث كه همان جمله دعاى رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در حقّ دوستان و نفرين آن بزرگوار بر دشمنان اميرالمؤمنين عليه السلام است خوددارى شده است، آن جا كه فرمود:
فمن كنت مولاه، فإنَّ عليّاً مولاه، اللهمّ عاد من عاداه ووال من والاه;
هر كه من مولا و سرپرست او هستم، پس على مولا و سرپرست اوست. خدايا! دشمن بدار هر كه با على دشمنى ورزد; و دوست بدار آن كه با او از در دوستى درآيد.
در حالى كه همين جمله توسّط خود زيد بن ارقم در كتاب مسند احمد ـ آن سان كه گذشت ـ موجود است.
جالب توجّه اين كه احمد بن حنبل اين دو حديث را با فاصله چند صفحه آورده است; ولى زيد بن ارقم در يك حديث كلام رسول خدا صلى اللّه عليه وآله را به طور كامل بيان نمى كند و از نقل دعاى پايانى حديث خوددارى مى نمايد و در حديث ديگر، كه براى شخص ديگرى بوده، حديث را با دعاى پايانى آن نقل مى نمايد.
البتّه ما به زودى متن ديگرى را از معجم كبير طبرانى، خواهيم آورد كه زيد بن ارقم اين حديث را به طور كامل و با دعاى پايانى آن براى شخص سومى بيان مى كند.
پيش از نقل روايت زيد بن ارقم از معجم كبير طبرانى، به كيفيّت نقل زير نيز توجّه نماييد!
راوى مى گويد: به سعد بن ابى وَقّاص ـ كه يكى از راويان حديث غدير و از بزرگان صحابه به شمار مى رود، و به پندار اهل تسنّن يكى از ده نفرى است كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله مژده بهشت به آنان داده است! ـ گفتم: مى خواهم درباره مطلبى از تو سؤال نمايم; ولى از تو تقيّه مى كنم!3
سعد گفت: هر چه مى خواهى بپرس; زيرا من عموى تو هستم.
راوى گويد: گفتم: جايگاه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در ميان شما در روز غدير چگونه بود؟... .
سعد بن ابى وَقّاص شروع به نقل حديث نمود.4
به شرايط حاكم بر مردم آن زمان درباره حديث غدير توجّه كنيد! به راستى با چه مشكلات و سختى هايى اين حديث را از اصحاب رسول خدا صلى اللّه عليه وآله كه در آن واقعه حضور داشتند اخذ مى كردند. تا آن جا كه راوى مى گويد: مى خواهم مطلبى از تو بپرسم; ولى از تو تقيّه مى كنم!
در نقل ديگرى كه طبرانى در معجم كبير نقل كرده است اين گونه مى خوانيم. راوى مى گويد: عدّه اى در اطراف زيد بن ارقم حلقه زده بودند. شخصى در بين آنان ايستاد و گفت: آيا زيد در ميان شماست؟
گفتند: آرى، اين شخص زيد بن ارقم است.
آن شخص گفت: اى زيد! تو را به خدايى كه معبودى جز او نيست سوگند مى دهم! آيا از رسول خدا شنيدى كه درباره على فرمود:
مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَعَليٌّ مولاهُ، اللهمّ والِ مَنْ والاهُ وعادِ مَنْ عادَاهُ؟
زيد گفت: آرى.
او پس از دريافت اين پاسخ از جماعت دور شد.
گويا موقعيّت اين گونه بوده است كه وقتى شخصى مى خواهد حقيقت قضيّه را دريابد، چاره اى ندارد جز اين كه پرسش خود را با سوگند همراه نمايد تا اين كه زيد بن ارقم به احترام سوگندى كه او را داده است! واقعه را همان گونه كه از پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله شنيده است بيان كند.

1 . مناقب علىّ بن ابى طالب عليه السلام، ابن مغازلى: 16.
2 . مسند احمد: 4 / 368.
3 . توجّه داريد كه چگونه حتّى خودشان از يك ديگر تقيّه مى كردند.
4 . كفاية الطّالب فى مناقب على بن ابى طالب عليه السلام: 62.

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/24ساعت 19:5  توسط سید امیر مجتهد سیستانی  |